وقتی کتاب های تاریخ

نمی دانستند

چشمت آغاز قتل عام مغول هاست

من دو ماهی سیاه را

در تنگ آب می انداختم

 

و سر سختی ام را تحویل می دادم به «سال بد»

چون سربازی

که آیه الکرسی اش را

به دستهای دشمن.

 

حالا تمام اردوگاه های جهان اتاق من است

و نگهبان

با لبخندِ از پیشانی ام سردتر

دیر فهمید که تناسخ

عاقبت دردناکی ست!

 

می نشینی

پای سفره با چشم های خون

و موهای شانه زده

بی آنکه

ماهی قرمزی در کار باشد!

 

از ایمان بخشایشی