بقیه پول را

از راننده تاکسی گرفتم

کف دستش میخ کوبیده شده بود

سکه‌های خونی را

ته جیبم ریختم

 

مردم از سر کار برمی‌گشتند

کف خیابان خونی

دکه‌های روزنامه فروشی خونی

 

سر چهارراه

رهگذری خواهش کرد

صلیبش را بردوشش جا‌به‌جا کنم

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد