زنی چنین که منم، دیگران نمیخواهند*

زنی چنین که منم، بیگمان نمیخواهند

 

به تازیانه کشیدند سرکشی مرا

سوارهای غضب مادیان نمیخواهند

 

زنی چنین که منم؛ سرد و سخت چون بهمن

چنین زمستانی سخت جان نمیخواهند

 

نشانده اند به گرد و غبار آینه را

دریغ، چهره ی من را جوان نمیخواهند

 

به قدر ریشه دواندن،برای سلاخی

مجال هست،تبرها،زمان نمیخواهند

 

پرندگان قفس زاده خوب می دانند

که زادگان قفس آشیان نمیخواهند

 

کلاغ های سمج در فصول زندگیم

برای همهمه دیگر خزان نمیخواهند

 

چقدر پل زده ام تا به زنده رود رسم

چو زنده رود مرا اصفهان نمیخواهند

 

به زخم های نشسته میان بال و پرم

نمک زدند و دگر استخوان نمیخواهند

 

خیال خام همین گور های تو خالیست

که زندگی مرا جاودان نمیخواهند

*زنی چنین که تویی،چون تو هیچکس زن نیست/حسین منزوی

از مرجان بیگی فر