شاعر از سر گذشته
کبریت های سوخته در سطل آشغال، عینن شبیه شاعر از سر گذشته اند
تا پیک نیکِ بد قلقی شعله ور شود، لبّیک گفته اند و سپس درگذشته اند
کبریت نیز، پشت تریبون قوطی اش، خوانده ست بارها غزل از جنس روشنی
البتّه عرض می کنم: این هر دو جان به کف، از خیر زندگانی بی شر گذشته اند
کبریت نیمه سوز – که ماییم ظاهرن-، بر شانه اش رسالت سنگین روشنی ست
کبریت ها کلاس اکابر نرفته نیز، از رهبر و امام و پیمبر گذشته اند
تصریح می کنم : متشاعر زیاد هست، مِن جمله: حاج حضرت فندک، که گاه گاه
در برج عاج خویش بیانیّه می دهد – این واعظان نرفته به منبر، گذشته اند –
یک قوطی مکعّب و یک سیخ سوخته، یک گور و نعش شاعر و لب های دوخته
این هر دو متّهم به گناهی مشابه اند: از چارچوب خویش فراتر گذشته اند
از علیرضا بدیع
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ ساعت 0:50 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|