کبریت های سوخته در سطل آشغال، عینن شبیه شاعر از سر گذشته اند

تا پیک نیکِ بد قلقی شعله ور شود، لبّیک گفته اند و سپس درگذشته اند

 

کبریت نیز، پشت تریبون قوطی اش، خوانده ست بارها غزل از جنس روشنی

البتّه عرض می کنم: این هر دو جان به کف، از خیر زندگانی بی شر گذشته اند

 

کبریت نیمه سوز که ماییم ظاهرن-، بر شانه اش رسالت سنگین روشنی ست

کبریت ها کلاس اکابر نرفته نیز، از رهبر و امام و پیمبر گذشته اند

 

تصریح می کنم : متشاعر زیاد هست، مِن جمله: حاج حضرت فندک، که گاه گاه

در برج عاج خویش بیانیّه می دهد این واعظان نرفته به منبر، گذشته اند

 

یک قوطی مکعّب و یک سیخ سوخته، یک گور و نعش شاعر و لب های دوخته

این هر دو متّهم به گناهی مشابه اند: از چارچوب خویش فراتر گذشته اند

 

از علیرضا بدیع