قصدم آزار شماست!

 

اگر این گونه به رندی

با شما

سخن از کام یاریِ خویش در میان می گذارم،

- مستی و راستی-

به جز آزارِ شما

هوایی

در سر

ندارم !

§         

اکنون که زیر ستاره ی دور

بر بامِ بلند

مرغِ تاریک است

که می خواند ،-

اکنون که جدایی گرفته سیم از سنگ و حقیقت از رویا،

و پناهِ از توفان را

برده‌گانِ فراری

حلقه بر دروازه ی سنگینِ اربابانِ خویش

بازکوفته اند ،

و آفتابگردان های دو رنگ

ظلمت گردانِ شب شده اند،

 

و مردی و مردمی را

همچون خرما و عدس به ترازو می سنجند

با وزنه های زر ،

 

و هر رفعت را

دست مایه

زوالی ست ،

و شجاعت را قیاس از زر و سیمی می گیرند

که به انبان کرده باشی ؛ -

اکنون که مسلک

خاطره یی بیش نیست

یا کتابی در کتاب دان ؛

و دوست

نردبانی ست

که نجات از گودال را

پا بر گرده ی او می توان نهاد

 

و کلمه ی انسان

طلسمِ احضارِ وحشت است و

اندیشه ی آن

کابوسی که به رویای مجانین می گذرد ؛ -

 

ای شمایان !

حکایت شادکامیِ خود را

من

رنج مایه ی جان ناباورتان می خواهم !

 

از احمد شاملو

تگ: شاملو، احمد شاملو، آیدا در آینه، شعر شاملو، شعر احمد شاملو، شاملوی بزرگ، شعر آزاد، شعر سپید، اشعار شاملو، مجموعه آثار شاملو، اشعار احمد شاملو