غزل...
وقتی که جان «غزل» شکل می گرفت
تندیس «عزّوجل» شکل می گرفت
هم بغض خسته ی آدم نبود؛ نه!
آدم که بعد «غزل» شکل می گرفت
بر وزن او همه اجسام هست شد
حتا فعول و فعل شکل می گرفت
خلقت شروع شد از خلق پیکرش
منظومه، برکه، گسل، شکل می گرفت
یک مشت هاله ی ابری به دور او
از دوووووور، بغض زُحل شکل می گرفت
در کهکشان همه آبستنش شدند
این شد که «برج حَمَل*» شکل می گرفت
از چشمهاش، که خورشید گرم شد
از سینه اش، که قلل شکل می گرفت
لبخند می زد و از جنس خنده اش
چیزی شبیه عسل شکل می گرفت!
می آمد و همه جا «امن» می شکفت
- می رفت، «جنگ ِ ملل» شکل می گرفت!! –
یک قطره واژه که می ریخت روی خاک
در لحظه، «شیخ اجل» شکل می گرفت!
***
«زن»؛ این کرامت دایم به شعر من
(تمثیل خوب مثل)؛ شکل می گرفت
تا بیت آخر خود را تمام کرد
«کودک درون ِ بغل» شکل می گرفت
*اولین برج فلکی با سمبل بره (بز) و بیانگر ماه فروردین و مترادف با زایش در بسیاری از فرهنگ هاست.
تگ: ایمان عباس پی، شعری از ایمان عباس پی، غزلی از ایمان عباس پی، عباس پی، غزل ایمان عباس پی، شعر اهواز، شعر خوزستان، شاعر خوزستانی، شعر معاصر خوزستان