با بهرنگ قاسمى
و قطارها
رشته ى نخى بودند
كه از اينسوى خاطرات
تا فرداهاى بيشمار كشيده مى شدند
لبخند هايمان را زيرِ پا گذاشتى
عكس هايمان را
قرار ملاقات هايمان،
ميزهاى دونفره،فنجان هاى قهوه،
بليط هاى سينما و تمامِ فيلم هايى كه با رسيدن تمام مى شد را
زير پا گذاشتى
تا بلكه آنسوى جدايى را ببينى
آنسوى نبودنم را،آنسوى بغض هاى منفجر شده ام را
حالا از من شهرى متروكه بجا مانده است
با هزار گربه ى يتيم
كه تعادلِ ديوار را بهم مى زنند
با هزار روباهِ گرسنه
هزار تن شهيد
و لاشه هايى كه هر روز تكه اى از آن يكجا فراموش مى شود
مثل ديروز
كه ساعتم،امروز چتر و فردا قرار است كيف پولم در اتوبوس جا بماند.
آهاى دور پسند!
به نقاش هاى شهر خبر بده
اصلِ مينياتور منم
كه جشنواره ى بزرگِ تنهايى را
سال هاست برنده مى شوم.
از بهرنگ قاسمى
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 2:17 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|