با منزوی
بگذار حسین منزوی بگویدت :
خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود
و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود
پلنگ من دل مغرورم پريد و پنجه به خالي زد
كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود
من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود
گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود
اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود
چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود

از حسین منزوی
تگ: حسین منزوی، پلنگ و ماه، غزلی از حسین منزوی، خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود، پلنگ، ماه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 23:7 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|