امسال

پارسال

هزاران هزار سال

 

اينجا برنج كاشته بودند

يك مرد عاشق يك زن بود

چندين هزار سال

 

بسيار سيل كه از دره ها گذشت

بسيار خوشه گندم كه دانه بست

بسيار كنده كه هر سال حلقه اي به تن خود تنيد

بسيار مَرد مُرد

بسيار زن زائيد

و ميوه هاي خاك دوباره به خاك رفت

 

و خاك يك زن در خواب رفته است

با راز و ريشه و رؤيا

 

يك نبض

يك خيال

يك لحظه ديد

 

از ابراهیم گلستان