با فرهاد صفریان
دیگر بهار هم سر حالم نمی كند
چیزی شبیه گریه زلالم نمی كند
پاییز زرد هم كه خجالت نمیكشد
رحمی به باغ رو به زوالم نمی كند
آه ای خدا مرا به كبوتر شدن چه كار؟!
وقتی كه سنگ، رحم به بالم نمی كند
مبهوت مانده ام كه چرا چشمهای شب
دیگر اسیر خواب و خیالم نمی كند...
این اولین شب است كه بوی خیال تو
درگیر ِ فكرهای ِ محالم نمی كند.
حالا كه روزگار قشنگ و مدرنتان
جز انفعال شامل حالم نمی كند،
باید به دستهای مسلّح نشان دهم
حتی سكوت آینه لالم نمی كند
از فرهاد صفریان
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 21:5 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|