حوا نمی شوم که تو آدم بیاوری

یک مشت سیب و گندم درهم بیاوری

 

موسیقی تمام جهان را برقص تا

یک مویه از سه گاه محرم بیاوری

 

تا شاعر نگاه توام مذهبم کجاست؟

آنقدر می روم که خودت، کم بیاوری

 

چون با گناه رابطه ام بد نبوده است

باید دلیل حتمی و محکم بیاوری،

 

تا با خودم کنار بیایم که با منی

جز این همیشه منتظرم غم بیاوری.

 

در برزخی بنام غزل گیر کرده ام

می ترسم آه، شعر و غزل کم بیاوری

 

چون در بهشت حوصله ام سر نمی رود

دلگیر می شوم که جهنم بیاوری

 

بگذار ختم خیر شود حال و روز و بعد

فنجان قهوه و غزلی هم بیاوری،

 

بنشینم و بنوشم و گل بشکفد ز گل

گل می شوم دوباره که شبنم بیاوری.

 

حوا نمی شوی و به آدم نمی رسم

حتی اگر خدای مجسم بیاوری!!!

 

از ناصر ندیمی