با مریم عیدی زاده
چقدر دلم می خواست لبخند بزنی
وقتی سیاهه های دفتر کاهیم
صدایت می کنند
ویک استکان چای را
دم به دم
با سکوتت میهمان شوی
مدت هاست
توی کتاب ها
واژه ها را دور می زنم
دنبال رد پای فاحشه هایی که
جز ورود ممنوع چیزی نبودشان...
نیست!!
کاغذ پاره ها
توی سرم
مچاله شد
و رنگ ها پاشیده شد
روی کلماتی که
نبض قرض می گیرند
به اضافه وقت ها!!
که جیغ کشیدم
وقتی ایستادند
مداد های سیاهی که
تنهاییشان را
دار زدند...
از مریم عیدی زاده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 18:54 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|