چقدر برای بستنِ چمدان و خاموشیِ چراغ

بهانه آورده بود!

کليدِ کهنه در دستش بود وُ

باز پیِ چيزی شبيه بستنِ گريه به باران می‌گشت.

انگار هيچ ميلِ روشنی به امکانِ تشنگی نداشت،

از آب‌ها، آينه‌ها،‌ آدميان وُ

آرزوهای دورشان بريده بود،

نگران می‌نمود،

يک‌جوری دلواپسِ گلدانِ ياس و اَبايی و نيلوفر،

هی در مرورِ يکی دو خاطره ... قدم می‌زد،

حتی قدم‌های خسته‌اش را

تا کنار جدولِ شکسته‌ی کوچه شمرد،

يک لحظه آمد که برگردد

يک لحظه ماند و گمان کرد

عطسه‌ی دورِ ستاره‌ای شنيده است.

انگار چشم به راهِ کسی

پی کتابی

چراییِ چيزی

هنوز نگرانِ گم‌شدنِ گوشواره‌های دريا بود.

اين بار جورِ ديگری روی دريا را بوسيد،

يکی دو آدينه مانده به آخر آبان بود

گفت: با آن که رفتنِ هميشه‌ی ما

با خواب‌ِ نيامدن يکی‌ست،

اما من دوباره نزدِ نزديکترين کسانِ خود برمی‌گردم.

 

يک روز، دو روز، سه روز و هنوز ...!

پس کی؟

کی کبوتر غمگين، برادرِ بينا، ستاره‌ی نيم‌سوز؟

 

حالا يکی می‌گويد

هر جا که هست

همين حدودِ آشنا با ماست،

يکی می‌گويد من خودم ديدم

شبيه کبوتری از بالِ بيد

پَر زد و بالای آسمان رسيد،

و بسياری هنوز بر اين باورند که ديگر تو

برای بستنِ چمدان و خاموشیِ چراغ

بهانه نخواهی آورد.

 

از سید علی صالحی

تگ: سید علی صالحی، نشانی ها، سیدعلی صالحی، شعر ایذه، شاعر ایذه ای، علی صالحی، حالا ديگر دير است، ریرا، ری را، اشعار سید علی صالحی، شعر امروز، شعر علی صالحی، نامه ها، موج ناب، شعر گفتار، جریان موج ناب، لیالی ِلا، یوماآنادا ، پیشگو و پیاده شطرنج، مثلثات و اشراق‌ها، عاشق شدن در دی‌ماه، مردن به وقت شهریور، دیرآمدی ری‌را، نشانی‌ها، سفر بخیر مسافر غمگین پاییز پنجاه و هشت،آسمانی‌ها، رویاهای قاصدک غمگینی که از جنوب آمده بود، ساده بودم، تو نبودی، باران بود، آخرین عاشقانه‌های ری را، دعای زنی در راه که تنها می‌رفت، چیدن محبوبه‌های شب را تنها به باد یاد خواهد داد،دریغا ملا عمر، از آوازهای کولیان اهوازی، سمفونی سپیده‌دم، ردپای برف، تا بلوغ کامل گل سرخ