مامور اعدام به چی فکر می‌کنه

وقتی شبا از سرِ کار

برمی‌گرده خونه؟

وقتی کنار زن و بچه‌ش می‌شینه

تا یه فنجون قهوه بخوره

یا یه بشقاب نیمرو...

یعنی ازش می‌پرسن:

روز خوبی داشتی،

همه چی مرتب بود...

یا واسه فرار از این سوالا

از بیس‌بال حرف می‌زنن،

از آب و هوا،

از سیاست،

از مجله‌های فکاهی و

فیلمای سینمایی؟

یعنی دستاشو نگاه می‌کنن

وقتی قهوه،

یا نیمرو جلوش می‌دارن؟

 

اگه بچه‌ی کوچولوش بهش بگه:

بیا اسب بازی کنیم بابا!

بیا! اینم طناب،

اون به شوخی می‌گه:

امروز به اندازه‌ی کافی طناب دیدم؟

یا صورتش از شادی موج برمی‌داره و

می‌گه:

تو دنیای معرکه‌ای زنده‌گی می‌کنیم؟

اگه ماه

به پنجره‌ی اتاقِ دختربچه‌ش

که تو خوابِ نازه بتابه و

موهاشو و گوشاشو عینهو مِیِت سفید کنه

مأمور اعدام

چی‌کار می‌کنه؟

 

باید براش آسون باشه

من فکر می‌کنم

هرچیزی برای مأمور اعدام آسونه...

 

از کارل سندبرگ

ترجمه یغما گلرویی