تو هرگز قادر به گفت‌وگو

با هيچ قفلِ بی‌کليدی نبوده‌ای،

تو حتی حاضری

که سَرشکستنِ سنگ را تاب آوری، تحمل کنی،

يعنی يک جور

با خود و اين خَش و خوابِ گريه کنار بيايی،

اما بی‌خود به آينه بَد نگويی!

 

تو می‌ترسی ... از اندوهِ ماه

لکه‌ای بر دامنِ اين دفترِ سربسته بيفتد!

تو دلواپس آن مرغ مهاجری

که مبادا ديگر از برکه‌ی باران به اين باديه نيايد!

راستش را بگو ...

نه خوابی مگر که ماه،

نه بارانی مگر که ابر،

نه صحبتی مگر که باد!

 

ما اشتباه می‌کنيم که گاه به خاطر زندگی

حرف‌های ابرآلودِ بی‌هوده می‌زنيم.

شما ... نه، اما من حاضرم

تمام آسمان خسته‌ی امروز را

بر شانه تا منزلِ آن صبحِ نيامده بياورم،

اما نگويم ستاره چرا صبور وُ

ماه از چه پنهان است!

قرارِ شکستن سرشاخه‌های بيد

با بادِ نابَلَد است،

چه کار به کارِ ما

که از خوابِ نور حتی،

در پياله‌ی آب آشفته می‌شويم!

 

از سید علی صالحی

تگ: سید علی صالحی، نشانی ها، سیدعلی صالحی، شعر ایذه، شاعر ایذه ای، علی صالحی، حالا ديگر دير است، ریرا، ری را، اشعار سید علی صالحی، شعر امروز، شعر علی صالحی، نامه ها، موج ناب، شعر گفتار، جریان موج ناب، لیالی ِلا، یوماآنادا ، پیشگو و پیاده شطرنج، مثلثات و اشراق‌ها، عاشق شدن در دی‌ماه، مردن به وقت شهریور، دیرآمدی ری‌را، نشانی‌ها، سفر بخیر مسافر غمگین پاییز پنجاه و هشت،آسمانی‌ها، رویاهای قاصدک غمگینی که از جنوب آمده بود، ساده بودم، تو نبودی، باران بود، آخرین عاشقانه‌های ری را، دعای زنی در راه که تنها می‌رفت، چیدن محبوبه‌های شب را تنها به باد یاد خواهد داد،دریغا ملا عمر، از آوازهای کولیان اهوازی، سمفونی سپیده‌دم، ردپای برف، تا بلوغ کامل گل سرخ