شعر ناتمام
نه او با من
نه من با او
نه او با من نهاد عهدي، نه من با او
نه ماه از روزن ابري بروي بركه اي تابيد
نه مار بازويي بر پيكري پيچيد
شبي غمگين
دلي تنها
لبي خاموش
نه شعري بر لبانم بود
نه نامي بر زبانم بود
در چشم خيره بر ره سينه پر اندوه
باميدي كه نوميديش پايان بود
سياهي هاي ره را بر نگاه خويش مي بستم
و از بيراهه ها راه نجات خويش مي جستم
نه كس با من
نه من با كس
سر ياري
نه مهتابي
نه دلداري
و من تنهاي تنها دور از هر آشنا بودم
سرودي تلخ را بر سنگ لبها سخت مي سودم
نواي ناشناسي نام من را زير دندانهاي خود بشكست
و شعر ناتمامي خواند
بيا با من
از آن شب در تمام شهر مي گويند
...
او با تو ؟
ولي من خوب مي دانم
از نصرت رحمانی
پ.ن: نصرت رحمانی در مصاحبه ای در مورد سرایش این شعر می گوید: «سالها پيش، غروب يكي از روزهاي پاييزي تهران، من در يكي از اتاقهاي طبقه دهم ساختمان آلومينيوم ايستاده بودم اندوهگين و گرفته از پنجره به آسمان دودآلود تهران نگاه ميكردم. ناگاه به زمين خيره شدم. احساس كردم يك حركت كوچك كافي ست كه همه ي اندوه و نگراني هاي مرا پايان دهد. بله يك پرش. ناگاه سيگار لاي انگشتانم به لرزه افتاد. احساس كردم درهاي مرگ بازگشته اند تا مرا ببلعند من هم بي ميل نيستم. ولي پس از لحظه اي فكر، به جاي پرتاب خود، آب دهانم را به زمين پرت كردم. و عقب كشيدم. ديگر قادر نبودم. همان لحظه شعر ناتمام را سرودم كه در مجموعه «ميعاد در لجن» به چاپ رسيده است.»