از اين به  بعد نامه نده! زنگ...نه! بزن

حالا خودت و حادثه ها را به بهت من

 

كابوسهاي مسخره هي جيغ مي كشند

درذهن پير و خسته ي من هي دهن دهن

 

لعنت به اين اتاق! به اين تخت! اين سكوت

لعنت به زندگي كه مرا از تو واقعاً

 

ديگر گرفته / اند به خود شكل ديگري

افكار عاشقانه ي تا حلق در لجن

 

پوسيده ايم در خودمان ، شك نكن به عشق

حالا لباس خيس و سياه مرا بكن

 

در خوابهاي قرمز زن محو شو! بمير!

مانند كرم له شده در دامن چمن

 

شايد من اشتباه كنم ! بعد از اين ولي

ديگر برو و نامه نده، زنگ هم نزن

 

از زهرا معتمدی