خدا نشسته كه یك روز كشف تان بكند
خدا نشسته كه یك روز كشف تان بكند
بدین وسیله دلش را مگر جوان بكند
هرآنكه منكر اعجاز چشم های تو است
بگو بیاید و یكبار امتحان بكند
غزل شده ست «نمك گیر » تا كه بغض مرا
به خنده های «ملیح » تو میهمان بكند
زبان به لكنت افتاده، لكنتی ابدی
كه شرح منظره ی عشق را بیان بكند
خدا به چادر مشكیت زل زده... وَ تنت
كه ماه را وسط شب به آسمان بكند
فرشتگان مقرّب سیاه مست شوند
اگر كه چشم شما را در استكان بكند!
خطوط گیج تنت سال هاست منتظر است
كه راز خلقت احساس را عیان بكند
كمان كشیده چو ابرو!! دو چشم مخمورت
كه باز قلب كه را، در كجا نشان بكند
دلم خوش است كه تا چشم های تان باقی ست
نمی شود كه كسی عشق را دكان بكند
كدام كعبه؟ كدامین حرم؟ كدام نماز؟!
فقط اشاره بكن تا خدا همان بكند
كدام معجزه این افتخار را دارد
كه قلب سنگ تو را باز مهربان بكند
هزار چشمه ی غم در تنم به غلیان است
كه اشك پر هیجان تو را روان بكند
اگر كه غنچه به خود گفت: غنچه می مانم!
اگر نخواست شكفتن، چه باغبان بكند؟!
كدام جمله بگرید در این قصیده ی تلخ
كدام واژه مگر درد را فغان بكند؟!
دهان ببند به دنیا كه این دم عیسی
به یك نفس همگان را بدون جان بكند!!
نوشته اند بزرگان كه سرّ عشق بپوش
كه می تواند، این حال را نهان بكند؟!
(خدا همین كه غم محض آفرید و مرا
قرار شد كه تو را توی داستان بكند
هزار حادثه را آفرید و من را كشت
كه در نتیجه تو را باز قهرمان بكند)
نشسته كوه سرِ جای خود به این امّید
كه شاید -آه!- نگاه تو را گمان بكند
در آن زمان كه بمیری خدا تو را در خاك…
نه! خاك بر سر ما مردم جهان بكند
چگونه آنكه به دام تو اوفتاده دلش
ز جا بلند شده فكر آب و نان بكند
بدون بردن اسم قشنگ تو زهر است
اگر كه لقمه ای از عشق در دهان بكند
دلم خوش است شب وصل را، اگر حتّی
قرار باشد تنها نگاهتان بكند!
كدام دست نترس است جرأتش بشود
كه دست در سر و بازو و آن میان بكند؟!
كدام لب به خودش این اجازه را داده
كه قند بوسه ای از یار امتحان بكند؟!
هر آنكه بین تو و عشق، فكر تن افتاد
در این معامله مغبون شود، زیان بكند
اگر كه بوت به رستم رسد میان كتاب
به طرفة العینی ردّ هفت خوان بكند!!
پلنگ را ز سر مِهر در ركاب آرد
كلاغ را به سر شاخه نغمه خوان بكند
خدا برای نشستن كنار تو حتمی ست
اگر مداخله در گردشِ زمان بكند
اگر چه ماهی، هرگز خدا نخواست تو را
اسیر گردش تكرار كهكشان بكند
كدام باد به فكرش خطور خواهد كرد
بهار چهره ی زیبات را خزان بكند؟!
كدام بستر بی شرم خواب خواهد دید
كسی بیاید و با عشق من فلان بكند؟!!
كسی كه اینهمه از «این » نگاه تو مست است
نمی تواند هرگز كه فكر «آن » بكند
اگر كه برّه برقصد به ساز چشمانت
چگونه گوش به حزن نی شبان بكند
صدای «دلكش » تو می تواند از اوهام
مرا روانه ی موسیقی «بنان » بكند
نمی رسیم به ساحل مگر كه این ملوان
گرفته چادر مشكیت بادبان بكند
در آن دیار كه باشی بلال هم حتّی
نمی تواند بر بام ها اذان بكند
كجایی است دو چشمت كه قادر است به ناز
مرا بگیرد و راهی لامكان بكند
كسی كه با دلِ از سنگ تو چنین كرده ست
ز مهر خویش بنوشان مگر چنان بكند
لطیفه های جهان آفریده شد شاید
تو را به فرصت یك «آه... » شادمان بكند!
سپیدروی عزیزم دل سیاه بیار
كه موی بخت مرا باز هم جوان بكند
به باد طعنه نگیرید دست شاعر نیست
اگر كه قافیه را عشق شایگان بكند
كه بیت بیت بخواند فقط به توصیفت
كه بیت بیت نشسته نگاهتان بكند
كه می تواند جز من تو را به فرّ و شكوه
در این قصیده ی ناچیز جاودان بكند؟!
قصیده خواست از این بیت های پیچاپیچ
به سمت مرتفع عشق ریسمان بكند
قصیده خواست... و من باز هم كم آوردم
نشد كه یك قسمت، از تو را بیان بكند
خدا نشست و تو را آفرید در پایان
كه پر شكوه ترین شعر شاعران بكند...
پ.ن: سید مهدی موسوی، غزل پست مدرن، مهدی موسوی، سید مهدی موسوی پست مدرن، پرنده کوچولو،شعر سید مهدی موسوی، سید مهدی موسوی شاعر، مهدی موسوی غزل، غزل مدرن، مهدی موسوی کرج