مرگ
ذبح کردم به کودکی برسم
هرکه را می نوشت: اسماعیل
دیدن ِمردن ِعزیزانم
وحی منزل شده ست جبرائیل !
هرکه را صبر می کنم شاید
رفتنش را کمی زمان بدهد
مرگ باید شبی اعاده شود
صورتش را به من نشان بدهد
ای که شیرین تری به قهوه ی تلخ !
میروم روی دامن تو به خواب
باورم کن که هیچ حاجت نیست
مردگان را به رمل و استرلاب
مرگ مرده ست گوشه ی کفنم
وای بر هرکه را خدا بکشد
مرگ دردی نداشت می ترسم
درد بی مادری مرا بکشد
شوکران مرا به من بدهید
من به سیگار و زهر معتادم
مرگ دنبال من نمی گردد
تا هنوز از نفس نیفتادم
حس یک موریانه در تابوت
حس یک کرم کهنه در بدنم
روح سنگین من ورم کرده ست
باید از تن لباس را بکنم
باید امشب به تو حلال کنم
مثل یک گاو ماده شیرم را
آنقدر گشنه ام که می ترسم
پر کند خاک چشم سیرم را
مرگ پشت نقاب پنجره بود
من و شب بی نقاب می رقصیم
من و عطار و شمس تبریزی
روی هر موج آب می رقصیم
وقت شیپور صور و صات من است
روز میلاد من شده برخیز
دور یک میز وقت سِرو غذا
هرچه سالاد مرگ مانده بریز !
عشق روی حساب می چرخد
مرگ من را بهانه کن ای مرد !
بوسه های تو آه عزرائیل !
موت را لایموت خواهد کرد !
از آنا لمسو