از دست‌های گرمِ تو

کودکانِ توأمانِ آغوشِ خویش

سخن‌ها می‌توانم گفت

غمِ نان اگر بگذارد.

 

نغمه در نغمه درافکنده

ای مسیحِ مادر، ای خورشید!

از مهربانیِ بی‌دریغِ جان‌ات

با چنگِ تمامی‌ناپذیرِ تو سرودها می‌توانم کرد

غمِ نان اگر بگذارد.

رنگ‌ها در رنگ‌ها دویده،

از رنگین‌کمانِ بهاریِ تو

که سراپرده در این باغِ خزان رسیده برافراشته است

نقش‌ها می‌توانم زد

غمِ نان اگر بگذارد.

 

چشمه‌ساری در دل و

آبشاری در کف،

آفتابی در نگاه و

فرشته‌یی در پیراهن،

از انسانی که تویی

قصه‌ها می‌توانم کرد

غمِ نان اگر بگذارد.

 

از احمد شاملو

پ.ن: تو را به جان شعر ! در تایپ شعرها یا حداقل در کپی کردن شان برای استفاده در وبلاگ تان دقت کنید که تن شاعر هزار بار در قبر نلرزد، از هر ده وبلاگ یکی این شعر را درست نوشته است !

تگ: شاملو، احمد شاملو، آیدا در آینه، شعر شاملو، شعر احمد شاملو، شاملوی بزرگ، شعر آزاد، شعر سپید، اشعار شاملو، مجموعه آثار شاملو، اشعار احمد شاملو