تو و من باز مثل ١٠  شده ایم

صفر و یک، آه! من دودل، تو قوی

من همین جا نشسته ام تا مرگ...

تو ولی ایستاده تا بروی!

 

پنج تو، در دو می شود ده تا!

دو دلی مرگ، مرگ حتمی شد!

صفر ِ بی یک منم که می نالد:

کاش این ضرب ها غلط می شد

 

هر طرف هی کشیده می شوم از...

مثل یک هیچ، هیچ تکه شده!

ور/شکستم من و حقیقت بود:

کار و بار دروغ سکه شده

 

جمع رفتند تا عدد بشوند

صفر تنها به هر طرف قل خورد

خسته شد، بست چشم خود را، بعد

مُهر یک اتفاق باطل خورد

 

صفردر خود شکسته ،مدتهاست

پاره های تنش لگد شده اند

به بهای نبودنش اما

هیچ ها هم همه «عدد» شده اند

 

صفر بی یک شدم که بی تو در این

روزگار فریب می میرد

یک شو و  بی دریغ  صفرت را

قله ای کن که اوج می گیرد

 

پنج بودن چه حس زیبایی ست

حس تو در منی که سرگردان

گریه ات می کند که آه ای عشق

صفر خود را به پنج برگردان...

از سمانه رضایی