شعری پر از درد، که وحید نجفی (شاعر خرم آبادی) به سید مهدی موسوی تقدیم کرده است، زندگی می کنم با این شعر:


پیراهنم را، از تنم محکم درآوردند

از پیله ی ابریشم ِ صبحم درآوردند

 

پاییز بود و قصّه ی تلخ ِ جدایی ها

دلتنگیِ مصنوعی ِ آدم فضایی ها

 

با دست های مهربان، اندوه دَم کردن

با قرص احساسات، نزدیکی به هم کردن

 

خوابیدنِ با ناکسان در عین ِ بیداری

با تختِ بی ناموس ها همزادپنداری

 

یک عدّه گاو و گوسفند این و آن بودند

یک عدّه از خر بودن خود شادمان بودند

 

مردم، جهان را با دهان و روده می دیدند

عرفان ما را حلقه ی مفقوده می دیدند

 

با لات های شهر، فکر ِ سرخوشی بودند

با نابرادرها پی ِ قیصرکشی بودند

 

تنها سکوتِ بعد ِ باران، همصدایت بود

خونم که بیرون می زد از رگ در هوایت بود

 

با بغض هایم قورت دادم دردهایت را

قسمت نکردم با کسی هم، دردهایت را

 

هر روز، شب، هر روز، شب هر روز، شب بودیم

در چشمِ خرمایی ِ هم، باغ ِ رطب بودیم

 

پاییز بود و قصّه ی پیراهنت کردند

از مولوی تا شوش تن تن تن تنت کردند

 

با دوستانِ جانی خود نقشه ها چیدند

هم میوه های باغ را، هم باغ را چیدند!

 

تا بود دنیا، دست آدم های ابله بود

نادانی این شهر، تا دندان مسلح بود!

 

این شب اگر تا صبح شب باشد چه خواهد شد؟!

پیشانیِ ما خیس ِ تب باشد چه خواهد شد؟!

 

این روزها از هم خبرهای بدی داریم

خوابیده ایم و باز دنیای بدی داریم

 

ما را دهِ مهر و یک ِ دی ماه عاشق کرد

باران به دست باد داد آنگاه عاشق کرد

 

مشروب خوردم تا شب دنیا سحر باشد

مشروب خوردی روزگارت تلخ تر باشد

 

 


وقتی تمامِ دست ها در باختن بودند

وقتی تمامِ مردهای شهر، زن بودند

 

وقتی کلید خانه مان را دشمنان بردند

وقتی تو را یک روز، صبح ِ ناگهان بردند

 

وقتی تو را در عین ِ خوبی بستری کردند

تنها برایت شعرهایت مادری کردند

 

تو بودی و تاریکی ِ دنیای هرجایی

تنها عروسک هات فهمیدند تنهایی

 

در نامه هایم می نوشتم دوستت دارم!

در نامه هایت می نوشتی دوستی داری؟!!!

 

من به تمامِ مردم ِ این شهر شک دارم

من با تو تنها دردهای مشترک دارم

 

حال ِ تو را از مشت های خسته می پرسم

از بوسه های خونی ِ لب بسته می پرسم

 

حال ِ تو را از آخرین گنجشک ِ در باران

می پرسم از دیوانگی های کرج ـ تهران

 

می خواهمت با عشق با غم های بسیارم

باور نخواهی کرد امّا دوستت دارم

 

مشروب خواهم خورد تا این راه کج باشد

تا دست هایم توی دستت در کرج باشد...


از وحید نجفی

تگوحید نجفی، غزل پست مدرن، نجفی وحید، وحید نجفی پست مدرن، سرگشتگی انسان مدرن، انسان مدرن، شعر مدرن، پروانه در بایگانی، مجموعه شعر وحید نجفی، شعر وحید نجفی،وحید نجفی شاعر، وحید نجفی غزل، غزل مدرن، وحید نجفی خرم آباد  وحید نجفی، غزل پست مدرن، سید مهدی موسوی، نامه ای به برادرم، تنها عروسک هات فهمیدند تنهایی،عکس وحید نجفی، وقتی کلید خانه مان را دشمنان بردند، ما را ده مهر و یک دی ماه عاشق کرد، من به تمام مردم این شهر شک دارم