محمدرضا شیخ حسنی - امیرکبیر
سرخی انگشتها
در درازی زمستانی رسیده به مرداد
شاهد کمی نیست
باید این تشدید مدام
باید این ماشین دربستی را
اینجای تاریخ معاصر کشت
بعد صداش کرد امیرکبیر
امیرکبیر که دمش گرم با دارالفنون
با دختری که یادش داد مدرسه را بپیچاند
سر میدان پیاده میشوم هرچند
نشان دادن میدان
با انگشتهای کشیده
ساده نیست
برخوردی که من کردم امیرکبیر نکرد با راننده اینهمه بویعرق میدادم و او وقت داشت برای مردن در حمام
وقت داشت برای نفس نکشیدن در حمام
و وقتی ندارم کنارت نفس بکشم
صندلی عقب، جای خالی من است
امیرکبیر کلاس جبرانی نداشت
جانی نداشتم بعد سپردن تو به میدان
و پولهام به جادهها
این صندلی خالی شاهد من است
زیباروست
با رنگ شالی به کافه نیا
براش از سفر فرنگ مایو بیاورند
یویو بیاورند و من بخوانم
منو داری غصه داری منو داری غصه داری؟!
چارتار بپرد وسط حرفم
و راننده بپرد وسط حرفم
من خون دماغ میشدم با یاد حمام تو
که یکبار برای همیشه بغلت کرد
تا یکعمر بمانی بغل حمامی که سرد تحویلت داد
معلم ریاضیات نبودم
که از دستم
در میرود
حساب جیب منتشر شدهی تو
تا آب آرامآرام لحن موهای مرا دارد برمیدارد
سرم را در میآورم
و خون میچکد روی کاشیهای خرمایی
آه الههی ناز
آه ماشین دربستی
آه آخرین برگ مانده در جعبه
آه حافظ مِنوی کافهها
قربان دارالفنونت
قربان کافه فیلمت
قربان کفترهای سقف که آفتاب برنزهشان نمیکند...
دهن عرقسوزم را میبندم و تابستان لاش میماند
و میروم با انگشتهای کوچولوت
که زمستان کشیدهترشان کرده
لیلیحوضک بازی کنم.