محمدرضا شیخ حسنی - مادربزرگ
جا نیست سیگار بکشیم
تخت نیست سوزن بزنیم
حرف نیست به درد بخورد
عابر نیستم از خیابان رد شوم
هیشکی نیست در این شلوغی
یکی یک میدان پیچیده دور سیگارش
یکی سرفه سرفه فحش می دهد به عکس روی ماشین
هیچ دختری ارزش دنبال رفتن ندارد
روی زمین پر شده سیگار نصفه
پر شده کاغذ
بوق از لای دود می رسد
خبر مرگ می دهد
خنده ی خشک عابر ها
افتاده توی مجسمه
همه نگاه می کنند
فرصت نکردم یکبار به آسمان نگاه کنم.
مادربزرگ همیشه سهمی از ستاره ها برایم می گذاشت کنار
سرِ ایوان که می خوابیدیم
همیشه آویزی از بوته های سیر نگهبان بود
حالا اینجا اما هیچ ندارد
یک آدم ناگهانی
عکس داشته باشیم مثلا
یک عکس
که می تواستم توش افتاده باشم
کف خیابان جای خون
روش می افتم
اخوی زمین سفته..مواظبی یا نه؟
این لعنتی می بردم شصت و هشت
اسمم مرتضی می شود توی صف سینما
دستم هی می لرزد پس پیغام امیر
نوشته بود:
بیا..به همه هم بگو.
قول دادم سر صبحانه به کسی جای ستاره ها وقت سپیده را نگویم.
قول دادم حتی اگر مردم دست نکنم توی صندوق مادربزرگ تا آن غروب پنج شنبه که خاک حیاط خشک مانده بود
بعد از مدت ها
آمدم
به خودم
ثابت کنم
به بازوهایم شب دلداری می دهم
صدایم را می خوابانم توی آب گرم
یاد حوض اردیبهشت
قلقلکم می دهد
مادامِ خندیدن نُخدی مادربزرگ بر ایوان
کوله ای از شارژر و خاطرات
کوله ای بسته شده به دستبند
کوله ای به اسم محمدرضا.