وحید نجفی - من از شانه های تو پی برده ام
به عمقی که در چشم های توام
به تاثیر موهات در ذهن باد
من از شانه های تو پی برده ام
به این گریه ها می توان طول داد
به خالی در دست آئینه ام
خیالم که با سایه آراستت
به تنهایی ام با تو فهمیده ام
که باید تو را واقعا خواستت
فقط خواستم حس کنی نیستی
اگر سر به دیوار دوری زدم
برای تو و آبروی تو بود
اگر بی تو لبخند زوری زدم
نفس می کشم با نفس های تو
مهم نیست دنیای تو نیستم
مرا زیر باران فراموش کن
که تصمیم کبرای تو نیستم
رگم را زدم تا که باور کنی
حواسم به تاریخ دیوانه هاست
که بعد از تو بعد از تو بعد از تو بود
دلم واقعا هیچ چیزی نخواست
تو را گریه کردم تمام شبم
اگر آستین ِ تری داشتم
ته تیله ی چشم های تو بود
اگر قرص خواب آوری داشتم
تو دلواپس زخم هایم نباش
که می ایستد مرد تا می خورد
نفس های من دود سیگارهاست
سرم مشت مشروب را می خورد
عذابی عذاب آور است این عذاب
که دارم تو را در خودم می کشم
تو با دیگران باش و خوشحال باش
همین که تو خوش حال باشی خوشم
از وحید نجفی