ترسیده بودی

 از مستطیل پیاده رو ها

 که گور های دسته جمعیمان بود

 و اعتماد نمی کردی

 به شانه هایی که اتفاقی به هم نمیخوردند

 حالا که مغازه ها عقب نشینی کرده اند

 و جای بیشتری برای مردن

 نباید اجازه می دادی

 نفس هایمان که به شماره افتاده

 به هزاروسیصدوچند برسد

 نباید

 برایند دست هامان را که سمت شلیک بود

 آنقدر کش می دادی

 که برگردد به شقیقه های خودمان

دنبال کسی شبیه تو رفتن سخت نیست

 ولی هیچوقت شک نکردی اگر

 انتهای این پیاده روها 

 لاین وسط اتوبان باشد چی؟


 این شعر از هرکجای دیگرهم که شروع می شد

 به قطع نخاع می رسید... 

از گیتا شمسی