من هم...
پسربچه گفت:
« بعضی وقتها قاشق از دستم میافته»
پیرمرد گفت:
« من هم همینطور»
پسربچه زیر لب گفت:
« من شلوارمُ خیس میکنم»
پیرمرد خندید
« من هم همینطور»
پسربچه گفت:
« من خیلی گریه میکنم»
پیرمرد سر تکان داد
« من هم همینطور»
پسر بچه گفت:
« بدتر از همه، آدم بزرگها به من توجه نمیکنن»
این را گفت و گرمای دست چروک خورده پیر را حس کرد.
پیرمرد گفت:
«میفهمم»
ترجمه سینا کمال آبادی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 10:24 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|