تا رنج انسان را ببینی...
سارا نبودی
چشم گریان را ببینی
آن قدر باریدم که
ب
ا
ر
ا
ن را ببینی
وَللَـه
که بی تو
شهر،
خود را
حبس میکرد
بهتر!
نبودی
بغضِ طهران را
ببینی
تهران مان،
طهران نشد
بهتر!
نبودی
این راهزن،
این راه بندان را
ببینی
*
بیبی
به چشمان تو دل خوش کرده
سارا !
کافیست
عکس لای قرآن را ببینی
رفتی...
لَقد...
ماندم...
خَلَقنا....
فی کبد را
از بر شدم
تا رنج انسان را ببینی
بیبی
خودش میگفت:
سارا قسمت توست
بیبی
خودش میگفت:
فنجان را ببینی
از ترکهها
بر پای سارا مینویسی
وقتی که
کابوسِ دبستان را ببینی
*
آنقدر
پشت پنجره ماندم که شاید
یک لحظه
این سوی خیابان را ببینی
*
راضی
به مرگت میشوی
مانند سارا
وقتی نخواهی
خانِ چوپان را ببینی
وقتی که دیدم
زود سرما میخوری، باز
تقویم را
بستم
زمستان را
نبینی
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 20:27 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|