با معصومه داوودآبادی
خدای آتشفشانها!
با این روپوش خاکستری
تنهایم نگذار
اتاق را بو کن
ببین چگونه مرا تو کشیده است
با زبانی که تو برایش آفریده ای
و از من فقط خون زنانه ای
پشت شیشه ی پنجره ها
راه می رود
بو بکش ای متعال!
و انتقامم را از این آبی بدرنگ بگیر
همین خیره به دیواری که هر روز
از نقاشی هایت بیرون می زند
و انگشتان قطع شده اش
از لای در پیداست
کجا گم شده بودی
وقتی که کمرگاهم کمک می خواست
و هرچه می چرخیدم
پاهایم به رقص نمی آمد
چنگ می زدم
و گودی چشمانم
بالغ می شد از ضخامت دیوار
پشت سر ملافه است و صدایی که
خونریزی کرده بود
قلبی که رطوبت کشیده
دری که چارتاق باز می شود به گریه
به مدرسه ای که کم کم
هفت ساله است
و برف ای خداوند!
که از پله ها پایینم انداخت
میان آن صبح تیر باران
و این که خم شده تا خیابان را خط کشی کند
پیشانی سوراخ من است
ناخن کشید روی عکسها
گذاشت سردم شود
و از من که تمام نقاطم گردنه است
گذشت.
از معصومه داوودآبادی