در زندگی زخمهایی هست که...
کافه
رقاصهی هندی را
از معبدی کهنسال
به اینجا آوردهاند
من آبجو سفارش دادهام
هدایت شراب
«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره ...»
هوا گرم است
دستهای کارگر بنگلادشی سوخته است
ناخدا عبدالعزیز را به بیمارستان بردهاند...
رقاصهی هندی
ماری زخم خورده را
در کمر گاهش تاب میدهد
مهماندار فیلیپینی
لبخندش را از هیچکس دریغ نمیکند
«روسها را ببین!
آبروی لنین را خرج میکنند»
مردِ عرب
صورت حساب زنهای روس را میپردازد
صندوقدار اسکناس های مچاله را صاف میکند
« راستی، آقای هدایت!
شما همیشه با سایهی خودتان حرف میزنید؟»
رقاصه هندی از نفس افتاده است
هدایت روی قوطیِ سیگار مارلبرو
طرحی از چهرهی زنی زده است
با چشمهای مورب
که بیشباهت به یک ف.ا.حشهی تایلندی نیست
صورت حساب را میپردازیم
و من به هدایت میگویم
انگار دنیا را
در این پیالهی کوچکِ کج ریختهاند.
از حافظ موسوی