خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست

یک روز تحمل نکنم طاقتم اینست

 

بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو

آسوده دلا بین که ز تو راحتم اینست

 

جایی که بود خاک به سد عزت سرمه

بیقدر تر از خاک رهم، عزتم اینست

 

با خاک من آمیخته خونابهٔ حسرت

زین آب سرشتند مرا ، طینتم اینست

 

میلم همه جاییست که خواری همه آنجاست

با خصلت ذاتی چه کنم فطرتم اینست

 

وحشی نرود از در جانان به سد آزار

در اصل چنین آمده‌ام ، خصلتم اینست

 

از وحشی بافقی

پ.ن: مدعیانِ امروزِ غزل بخوانند و آرام بگیرند !