می روی؟خب برو.. ولی خوبم... هر فراری که راهِ خوبی نیست

ایستگاهی که زندگی را برد... تا ابد ایستگاهِ خوبی نیست

 

بی پناهم وَ زیر این باران، می رسم ناگهان به دانشگاه

غرقِ رگبار طعنه ها باشی، سِلف هم جانپناهِ خوبی نیست

***

داریوشی که دوستش دارم، گفت هرگز تو بر نمی گردی

بر خلاف تمام ِ افکارش... این یکی دیدگاهِ خوبی نیست!!

 

هی فریدون و هی : « دو تا چشمِ...»، تووی خاکستری ترین ساعت !

جز همان قهوه ای چشمانت، هیچ رنگی سیاه خوبی نیست!

 

مادرم گفت که:« خدا با ماست، پس امیدت به ناخدا باشد»

ناخدا هم قبول دارد که، عرشه اش تکیه گاه خوبی نیست!

 

می روم تا که از بلندی ها،

عمر کوتاهِ بی/خودم را...

نه!!

تا تو باشی و زندگی بکنی، خودکشی پرتگاه خوبی نیست!

 

یکی از چشمهات می کشد و... آن یکی زنده می کند درجا!

با نگاهی به مصرع قبلی، چشمِ هایت سلاحِ خوبی، نیست!

*

روز ها می گذشت و تقویمم... خال خالی و خط خطی می شد

آنقدر که پلنگ دارد او، باورم شد که ماهِ خوبی نیست!

 

از محمدرضا شیخ حسنی