برای این شب بیمار هم پدر بودیم
همیشه بین من و ماه نسبتی بوده، همیشه نیمه ی پنهان یکدگر بودیم
همیشه از شب و تاریکی اش نترسیدیم، برای این شب بیمار هم پدر بودیم
به زهرواره ی این روزهای گس سوگند، به زهرخند خدا روی صورت انسان
جهان اگرچه سراسر چو قهوه ی تلخ است، میان قهوه و تلخیش ما شکر بودیم
نصیب و قسمت ما بود دشنه و نیرنگ، اگرچه نور و نوازش فروختیم اما
در این معامله هم سود با من و دل بود، اگرچه خنده به لبها و خون جگر بودیم
و گاه روی دم موش ها لگد کردیم، و گاه با همه ی گرگ ها بسر کردیم
که شهر جنگل جنگ و جدال حیوان بود، میان اینهمه حیوانیت بشر بودیم
بشر چه بود؟ غریبی که گم شده در خاک، مسافری که تنش بوی بی کسی دارد
شبیه حاشیه هایی که برتر از متن است، همیشه مایه ی ایجاد دردسر بودیم!
چو حاکمی که شرف می فروشد و آیین، که رد سکه و خون روی دستهایش هست
جهان تحمل ما را نداشت بی تردید، که روی چوبه ی هر دار در سحر بودیم
زمان شبیه نفس های آخر مرده، زمین شبیه مزاری که پر شده از مرگ
قبول، بوی تعفن گرفته دنیا را، برای دفن جسدهاش مختصر بودیم!
از منیره امیری