غروبی خسته را در استکان چای حل کردیم

و غربت را سرود ملی کل ملل کردیم

 

گره کردند مردم تا که مشت اخم هاشان را

دو تایی سایه هامان را گرفتیم و بغل کردیم

 

عصای عشق را انداختیم و با نگاهی زود

سکوت مانده بر لب را به لبخندی بدل کردیم

 

نگاه ممتدی در چشم های ما به هم می گفت

که فرض عشق را با خنده هامان محتمل کردیم

 

و نوشیدیم از هم دردها و خستگی ها را

و از آنها- اگرچه تلخ- تعبیر عسل کردیم

 

تمام واژه های مشترک را از دهان هم

به زور بوسه دزدیدیم و تقدیم غزل کردیم

 

کنار روزهای هفته خوابیدیم و هر جمعه

غروبی خسته را در استکان چای حل کردیم

 

از محمود غریبی