غروبی خسته را در استکان چای حل کردیم
غروبی خسته را در استکان چای حل کردیم
و غربت را سرود ملی کل ملل کردیم
گره کردند مردم تا که مشت اخم هاشان را
دو تایی سایه هامان را گرفتیم و بغل کردیم
عصای عشق را انداختیم و با نگاهی زود
سکوت مانده بر لب را به لبخندی بدل کردیم
نگاه ممتدی در چشم های ما به هم می گفت
که فرض عشق را با خنده هامان محتمل کردیم
و نوشیدیم از هم دردها و خستگی ها را
و از آنها- اگرچه تلخ- تعبیر عسل کردیم
تمام واژه های مشترک را از دهان هم
به زور بوسه دزدیدیم و تقدیم غزل کردیم
کنار روزهای هفته خوابیدیم و هر جمعه
غروبی خسته را در استکان چای حل کردیم
از محمود غریبی
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 1:9 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|