پذیرفتم

از کلاله ی آتش

مرغی بجا بماند              دانه چین

 

اما با زخمهای من

نمی دوی ای ماه!

 

پذیرفتم

کلاه از کوه برگیرم و

فَوَرانِ غول را تماشا کنم

اما مرغِ یخ  مویم را تنگ می کند

 

و این زنگوله را

که ماه به خونِ من آویخته

جایی که دشت باشد و دشت

تکان خواهم داد.

از ابر

از ابر ... تا همهمه ی باران

چه نوکِ چیده ای دارم

که مجبورم کرده است

آب در منقار با اختران بگذرم

دیگر نه خواب ... نه مرگ

که طنینِ کلاغان در تنگنایم

 

سمور!

من که بمیرم      ماه را بچر.

 

از هوشنگ چالنگی