در این مشبک سیاه و سپید

هیچ خانه ای جای ما نبود

به گناه ِ بی رنگی

 

ما مهره نبودیم و

سربازان

سوار بر اسب های سیاه و سپید

در قلعه هایی برافراشته

از تاج و تخت شطرنج بازانی

که نقشه ی نبودن ما را می کشیدند

محافظت می کردند

 

ما مهره نبودیم و

در خانه های سیاه و سپید گم شدیم

در یک بازی خاکستری

که بازنده ای نداشت

جز همه ی ما

که مهره بودیم

که مهره نبودیم

و در کشوی میزی چوبی در گوشه ای زیر ِ شیروانی

به انتظار موریانه ها

به هم می باختیم .

 

از حسین عارف زاده