دوستت دارم
تا بودنت
خدا هم هست
و زمين ميچرخد به دور خورشيدي
که تويي.
تصوير مرا ديده بودي؟
دارم کف دستت را ميخوانم
در جادهاي
که مرا به تو ميرساند
يا دارم کنار قلبت نفس ميکشم
فرقي دارد کجا باشم؟
خندان در آينه
يا منتظر کنار پنجره
تصوير مرا ديده بودي؟
دارم به اين فکر ميکنم چرا انگشت کوچک تو
از همه کوچکتر است.
ميآيي
همهي دنيا را خاموش کنم
بعد تو همهاش را روشن کني؟
دوستت دارم
تا ابد مال تو
باهاش نان بخر
باهاش دور بزن در ميدان شهر
مثل پلاک بينداز به گردنت
پلاک جنگ؟
جنگ
ميداني چيست؟
هشت سال به گردنت بياويزم
از من خسته ميشوي؟
پلاک جنگ نه
برگ زيتون
گوشهي موهات ...
دوستت دارم
تا ابد مال تو
باهاش ستاره رصد کن
باهاش برام نامه بنويس.
اصلاً ميآيي خورشيد را
پس بفرستم براي خدا
و تو ببيني که حضورت کافيست؟
هر جا باشي
براي ديدن تو
شهر به شهر خواهم آمد
آنقدر که از پرتگاه زندگي بيفتم.
دستهات!
دستهات را از من نگير.
وقتي شيفته در روياهام
دنبال تو ميگردم
چيزي ته دلم زير و زبر ميشود
سرم را توي بغلم ميگيرم
حيف که نيستي
حيف که براي من
شمع هم نميتواني روشن کني!
مثل پاگانيني
پاي پنجرهات رباب بزنم؟
يا با موهات چنگ بنوازم؟
از عباس معروفی