ساعت شنی
ماسه ها دانه دانه می افتند
زندگی نرم نرم می میرد
شیشه ی نیمه خالی خش دار
نم نمک رنگ مرگ می گیرد
ماسه ها دانه دانه در شیشه
اشک ها قطره قطره بر گونه
لب به لب های هم گذاشته اند
روز و شب این دو جام وارونه
مرگ در دور دست منتظر است
سایه ها خواب دیده اند انگار
کاش دستی مرا بچرخاند
ماسه ها ته کشیده اند انگار !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 1:25 توسط رضا امیری فر (رایکا)
|