راوی:

کودکانی بدون صورت که خواب ها را گرسنه ی شیرند

گاه سربازهای سربسته پشت شطرنج های تصویرند

 

مهره های نچیده ی بازی! گله ها، هارهای تنهازی-

- میدرندت که سهمشان باشی، گرگ هایی که واقعا سیرند

 

سیلی موج ها به ماهی ها... که پیام آور تباهی ها

شب که سر می رسد سیاهی ها در خشاب کلاغ ها تیرند

 

پرسونا:

باغی از خواب های متروکم. باغی از رنگ رفتگی ها که

هر چه بر آن جوانه میدوزند سایه های درخت ها پیرند

 

نور تنهای کرم شب تابم، هی فرو میروم به جورابم

هر چه بیدار میشوم خوابم خواب هایم به تخت زنجیرند

 

یک نفر بیرون از متن:

راستی تو! تو که در هر شعر، بحث اصلی ِ خارج از بحثی

مثل یک ماهی ام که دندان هام نوک قلاب با تو درگیرند

 

خون من را کشیدی از لبهات که مرا قطره قطره نوشیدی

سایه انداختی به مرگم با چشم هایی که زیر شمشیرند

 

پرسونا:

کاش آن شب مرا نمیبردند خواب ها آنور فراموشی

کاش میکاشتی به جای من قرصهایی که تخم تاخیرند

 

کوه آن بود که گمان کردم یقه ی نور را گرفته ولی

نرسیده به قله فهمیدم (ریگ ها رو و کوه ها زیرند)

 

میکشند و فرو نمیریزم روی دیوارهای سیمانی

«بی سران پاگرفته در تنها» سایه ام را به دست میگیرند

 

راوی:

دست هایم همیشه ای خونی ست، چون که چاقو به جای خودکار است

تا قلم را به دست میگیرم شخصیت های قصه میمیرند.

 

از حمیدرضا ظرافت