آسمان آمد وُ

آهسته زير گوشِ ماه

چيزی گفت انگار.

 

ماه آمد وُ

به کوچه‌ی کهن‌سالِ مُشيری

چيزی گفت انگار.

 

کوچه

کوچه‌ی بی‌گفت و بی‌گذر

رو به روشن‌ترين پنجره چيزی گفت انگار.

 

چيزی، رازی، حرفی

سخنی شايد

سَربَسته از چراغی

شکسته‌ی هزار پاييزِ بی‌پايان.

 

دريغا هزاره‌ی بی‌حالا،

حالا کوچه، پير

درخت، پير

خانه، پير

من پير وُ گلدانِ بالای چينه

که پُر غبار!

 

اگر مُرده‌ای، بيا و مرا بِبَر،

و اگر زنده‌ای هنوز،

لااقل خطی، خبری، خوابی، خيالی ... بی‌انصاف!

 

از سید علی صالحی

تگ: سید علی صالحی، نشانی ها، سیدعلی صالحی، شعر ایذه، شاعر ایذه ای، علی صالحی، حالا ديگر دير است، ریرا، ری را، اشعار سید علی صالحی، شعر امروز، شعر علی صالحی، نامه ها، موج ناب، شعر گفتار، جریان موج ناب، لیالی ِلا، یوماآنادا ، پیشگو و پیاده شطرنج، مثلثات و اشراق‌ها، عاشق شدن در دی‌ماه، مردن به وقت شهریور، دیرآمدی ری‌را، نشانی‌ها، سفر بخیر مسافر غمگین پاییز پنجاه و هشت،آسمانی‌ها، رویاهای قاصدک غمگینی که از جنوب آمده بود، ساده بودم، تو نبودی، باران بود، آخرین عاشقانه‌های ری را، دعای زنی در راه که تنها می‌رفت، چیدن محبوبه‌های شب را تنها به باد یاد خواهد داد،دریغا ملا عمر، از آوازهای کولیان اهوازی، سمفونی سپیده‌دم، ردپای برف، تا بلوغ کامل گل سرخ