چشم‌هام

براي همه جا

در و پنجره مي‌سازد

شايد بيايي.

عاشق چشم‌هات باشم

از در راهم مي‌دهي

يا از پنجره بيايم؟

کف دست‌هام را بر صورت پنجره

سرد مي‌کنم.

...

بر کلمه‌هات چشم مي‌کشم

بوي تنت را در ذهنم مي‌چرخانم

که چيزي نبينم ديگر.

براي بودنت چه کنم

آقاي من؟

و حالا باز برگشته‌ام

مرا نمي‌بيني

مثل سايه در اتاق راه مي‌روم.

و مي‌روم

که دنبال تو بگردم.

...

دوري تو

مزه‌ي قبر مي‌دهد چقدر!

اين گلدان هم پژمرد

کسي آبش نداده بود.

دست‌هات توي دست‌هام بود

و بيدار شدم...

مي‌خواهم

باز چشم‌هام را ببندم.

سراسيمه مي‌آيي

خودت را مي‌سپاري به دست‌هاي من.

با تنت چکار کنم؟

...

پلک مي‌زنم

و به سقف خيره مي‌شوم.

با نبودنت چکار کنم؟

 

از عباس معروفی