... و خستگی به اتاقی فقیر وارد شد

سلام کرد به ما خواب های از هم دور

زمان به فکر گذشتن نبود جا خوش کرد !

کدر شدیم شبیه دو استکان بلور

 

که عطر کوهی نعنا پرید از سرمان

که طعم کهنگی بد گرفت قندان را

گذاشتیم بماند کنار ما ده سال

چقدر ساده گرفتیم رنج مهمان را !

 

چقدر حوصله کردیم تا خودش برود

چقدر از سر و روی اثاث مان بارید !

خدای خوب جهان هم حواس پرتی داشت !

و حال ما که شکستیم را نمی پرسید

.

.

.

تو خواستی که عوض شد اتاقمان با نور

تو خواستی که نخواهم به مرگ برگردم !

تو خواستی که خدا منصفانه فکر کند

برای او و تو جوشانده ی گل آوردم

 

قرار شد که به هر یأس پشت پا بزنیم

نخواه باز به این سرنوشت فکر کنیم

به صبح های همآغوشی پس از اندوه

قرار شد که به «اردیبهشت» فکر کنیم

 

از عاطفه رنگ آمیز طوسی