که درست در آستانه ی شهر ایستاده باشی

و تورم های این شب خاموش

نگذارد که پا بگذاری

به یکی ازپنج شنبه های مردم خوشبخت .

اما تو در این شهری

در یکی از خیابان های اول و آخرش در مه ...

در خود و در خود و در خود نشستن ، دویدن

که زنی ناگهان

بخورد به صورتت با آن پیراهن جگری

و همین طور خون و استخوانی

که گفتی : پروردگارا رخصت !

و دارد با دوچرخه ی خود ...

 

خانه ی من این جاست

و عصر این شمشادها

که نفس نفس از خود بازگشته اند

نمی گذارد که راه را گم کنم .

پس بادها را نگه داشتیم

تا دست بساییم بر تن خویش

و اعصاب درهم شهر را

- در بازارهای شلوغش

دانه دانه دوباره بچسبانیم بر کاسه ی تنبور

اما شب شده بود

و من ایستاده بودم بر آستانه ی شهر

که جنازه ام ناگهان در اتاق کوچکی یافت شد

در یکی از پنج شنبه های دویده به جای من

با زن !

 

و بالاها ، آن بالاترها

دوچرخه ای گیر کرده

در چرخ دنده های ملکوت .

هفت بچه در شمردن خود

هفت بچه کم آوردند ....

قصه های این شب خاموش ....

 

از بهزاد خواجات