پست 1000- من همینم که هستم
سلام !
بالاخره به هزارمین آجر دنیایی رسیدیم که با عشق می سازمش. اینجا را با همه ی وجودم دوست دارم و فکر می کنم تا وقتی منِ رضا امیری فر همینی هستم که الان، این خانه هم هر روز بزرگ و بزرگتر شود.
روزهای خوبی ندارم. این بیش از اینکه به کم گذاشتنم برگردد، به کم داشتنم مربوط می شود. به اینکه چیزهایی ندارم که همه ی عمر فکر می کردم داشتن شان مایه ی افتخار نیست. و خب وقتی در اقلیت باشی، همه ی اصول زندگی ات -که برای اثبات درستی شان جنگیده ای- و نوع نگاهت به دنیای اطراف هم به سخره گرفته می شود.
تا اینجای کار ایرادی ندارد، چون می شود همه ی اینها را به هیچ گرفت و حتی به قضاوت شان خندید. تراژدی اما از جایی شروع می شود که می بینی کسی که انتظارش را نداشته ای، به آرامی از دایره ای که به دور خودتان کشیده ای، پا می گذارد بیرون و تو می مانی و قصه ای که پایان بندی اش را تو ننوشته ای. میمیک صورت هایی که به شان خندیده ای، کش می آید و محکم می خورد توی صورتت. می فهمی که درد نام دیگرت است و به سرت می زند که قواعد بازی شان را بپذیری...
اما خودت می دانی که حتی اگر نتوانی سکانس آخر را خودت بنویسی، پایان باز و بر سر زبان دیگران افتادن را ترجیح می دهی به افتادن از چشم خودت.
این خانه ی جمع و جور هم جزئی از موجودیت من است. من به زندگی لای برگ برگِ دفترهای شعر ایمان آورده ام. دوست ندارم فاصله ی این دنیا با دنیای واقعی ام آنقدر شود که برای فرار از دومی، به این خانه پناه ببرم. این دو باید یکی شوند !