X
تبلیغات
شعر و دنیایی که می سازمش - علی اکبر یاغی تبار

▐ منِ بعد از تو یعنی: انّ الانسان لفی خسران

دو پنجاه اسب طوفان-گرده را از گریه پی کردم

که سی سال و دو قرن رفته را این گونه قی کردم:

 

همه همخون و ناهمخوان؛ تو ناهمخونی و همخوان

منِ بعد از تو یعنی: انّ الانسان لفی خسران

 

تأمل کن...جهان دارد به پایان می رسد در من

مرا بر شانه ات آوار کن ای آخرین انسان!

 

دو پنجاه ابر طوفان-گرده را در دامنت حل کن

سه هفتاد آفتاب شعله تاب ای این چنین درجان!

 

زبان حافظم؛ آتش به جان و در نمی گیرم

دهان نیچه ام؛ رم می کنم از گوش نااهلان

 

من از« بعد از تو» برمی گردم اما روبه ویرانی

منِ بعد ازتو را آن سوی لمس پیکرت بنشان!

 

تو از جبر جهان اما من از صبر از تو سرگردان

دو پنجاه ابر طوفان-گرده را از گریه برگردان!

 

از علی اکبر یاغی تبار


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ دوشنبه 14 بهمن1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ این خاک خنجرخورده دیگه خونه ی ما نیس

من رو گسل های صداقت خونه می سازم

با این که دنیا رو سرم آوار می بینم

من کنج قصر خلوتم موهاتو می بافم

با این که هی خواب طناب دار می بینم

 

گفتی چشاتو واکنی خورشید می بینی

چشمامو واکردم ولی محرم نمی بینم

هرجای این آشفته بازارو که می گردم

سودابه می بینم ولی مریم نمی بینم

 

گفتم چشاتو وانکن دنیا پراز گرگه

گفتم چشاتو وا نکن دنیا که دنیا نیس

رو ابر و باد و موج و دریا خونه باید ساخت

این خاک خنجرخورده دیگه خونه ی ما نیس

 

من هم دل چشمامو با چشم تو خوش کردم

گفتم چشام از بخت چشمای تو واباشه

تکفیرمون کردن ولی اصلا نفهمیدن

شاید خدا تو بی خدایی های ما باشه

 

هرجای این شهرو رصد کردم بیابون شد

هستم ولی مجبور برگشتن خیالم کن

من ببر خنجر خورده ام خوابم پریشونه

از گربه های مرده می ترسم حلالم کن

 

گفتم برم دنباله ی دردامو بنویسم

خواسم برم دیدم شب چشمات نمی ذاره

گفتم برم دست از سر عشق تو وردارم

انگار یادم رفته که چشمات سگ داره

 

از علی اکبر یاغی تبار


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ سه شنبه 15 مرداد1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ ارضا نمی کنند مرا این کلاغها

عشق تو معنی همه اتفاقها

دست تو سبز سبزتر از نبض باغها

 

چشمت تنت به هم زدنت قهرکردنت

دنیای من شده است همین باتلاقها

 

از بس که نور عشق تو در من دمادم است

افسوس می خورند به حالم چراغها

 

من با کبوتری که تویی اوج می شوم

ارضا نمی کنند مرا این کلاغها

 

من با تو و تو با من و ...نه غیر ممکن است

بخت مزخرف من و این اتفاقها؟؟

 

از علی اکبر یاغی تبار


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ جمعه 11 مرداد1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ به شما ربط ندارد

آشفتگي من به شما ربط ندارد

يعني به شما يخ زده ها ربط ندارد


هرچيز دلم خواست مجازم كه بگويم

فرياد حماقت به صدا ربط ندارد

 

درمذهب عاشق خبراز ضابطه اي نيست

لامذهبيش هم به خدا ربط ندارد


آواز سكوت است دلم، ترجمه اش كن

ناز نفسي كه به هوا ربط ندارد

 

گفتند كه گل كردنتان زينت اين جا است

گفتيم كه اين باغ به ما ربط ندارد


بدبختي هر جامعه از رأس امور است

تنها به گروه ضعفا ربط ندارد

 

ترمز بزن اي لوده كه بيچارگي ما

اصلاْ به توي بي سر و پا ربط ندارد!

 

از علی اکبر یاغی تبار


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ شنبه 29 تیر1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ كنون كه وضعيت روزگار عادي نيست

كنون كه وضعيت روزگار عادي نيست

بيا چو بيد بلرزيم اگرچه بادي نيست

 

دلاوري كن و خوش باش، پهلوان‌پنبه

كه خون رستمِ ما گردنِ شغادي نيست

 

به دست‌خورده‌ي مردم بيا و راضي باش

اگر نصيب تو يك عشق انفرادي نيست

 

بهشت نسيه خريديم و دل‌خوشيم به آن

مسلّم است كه اين فكر اقتصادي نيست

 

مزاج دم‌دمي تو بيان‌گر اين است

به وعده‌هاي خداي تو اعتمادي نيست

 

و عشق؟! شاعر بي‌بندوبار ساكت باش

در اين مقال مجال دهن‌گشادي نيست

 

از علي‌اكبر ياغي‌تبار


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ یکشنبه 18 فروردین1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ امشب هوس کردم برايت چيز بنويسم

امشب هوس کردم برايت چيز بنويسم

با سينه‌ای از خون دل لب‌ريز بنويسم

 

شايد تو از من انتظاری سبزتر داری

امّا فقط خوش دارم از پاييز بنويسم

 

می‌خواهم از بی‌مصرفی، تکرار، خودرويی

از بوته‌های هرزه‌ی جاليز بنويسم

 

تا خون قلبت را کفِ دستم بياشامم

اصرار دارم با بيانی تيز بنويسم

 

تاريک گفتن پيش‌ازاين‌ها مستحبّی بود

اين‌بار واجب شد که يأس‌انگيز بنويسم

 

شايد بدانی لحظه‌های سرخ يعنی چه؟

تصميم دارم از شقايق نيز بنويسم

 

بايد فقط محض رضای خاطر فرهاد

از يک عدد شيرين بی‌پرويز بنويسم

 

فردا چه خواهم کرد؟ باور کن نمی‌دانم

امشب که می‌خواهم برايت چيز بنويسم

 

از علی‌اکبر ياغی‌تبار


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ یکشنبه 29 بهمن1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ آسمانی دوباره خواهم ساخت

بر رواق مدوّر دوران

می‌نویسیم و هر چه باداباد

مرد این قصه‌ی تهمتن‌کش

شرفش را به نان نخواهد داد

 

من مرید پیمبر دردم

از نَه‌مردان امان نمی‌گیرم

با روان گرسنه می‌میرم

صِله از سُفلگان نمی‌گیرم

 

سر من گرمِ سربه‌داری‌هاست

خاک من غیرت علف دارد

سگ سم‌خورده‌ی ترانه‌ی من

به پلنگانتان شرف دارد

 

بر رواق مدوّر دوران

سر من سر‌به دار خواهد ماند

دگران می‌روند و می‌آیند

خشم من ماندگار خواهد ماند

 

می‌زند تازیانه پی‌درپی

بوسه بر دست و پای دربندم

میله‌ها را به سخره می‌گیرد

بندی سربلند لبخندم

 

آسمانی دوباره خواهم ساخت

بر بلندای بام آزادی

سرنوشت فرشتگانش را

می‌سپارم به دست فرزندم

 

پسر من بزرگ خواهد شد

غزل ناسروده خواهد خواند

آسمان را به خاک خواهد ریخت

در قفای زمانه خواهد راند

 

من پلنگ بُرّنده دندانم

از شغالان قفا نخواهم خورد

سفره‌ام از گرسنگی سبز است

نان به نرخ شما نخواهم خورد

 

گر چه باغِ بهارمرده‌ی من

سرخوش از میوه‌های بن‌بستی است

سرو آزاده‌ام که می‌داند

فخر آزادگان تهی‌دستی است

 

ببر مازندرانم و نامم

چون تبارم زبان‌زد دنیاست

عقب استخوان نمی‌گردم

دُم تکاندن طریقت سگ‌هاست

 

گر چه ناشادمان و ناخرسند

گرچه نومیدوار و مأیوسم

از برای دو پاره نان سیاه

دست هر سفله را نمی‌بوسم

 

سر من گرم سر‌به‌داری‌هاست

خاک من غیرت علف دارد

سگ باغِ درخت‌مرده‌ی من

به بهار شما شرف دارد

 

از علی اکبر یاغی تبار


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ چهارشنبه 4 بهمن1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ مانند طرز فكر شما شاعرانه‌ايم

مانند طرز فكر شما شاعرانه‌ايم

پرپر «كلاغ‌پرشدگان» زمانه‌ايم

 

درويش‌ها به فقر خيانت نمي‌كنند

ما دست‌هاي پوچِ به يك هيچ قانعيم

 

احساس ما به زردي پاييز مبتلاست

بنويس ما درخت مبادا جوانه‌ايم

 

از ما كسي به نان‌ونوايي نمي‌رسد

بنويس قرن‌هاست كه بي‌آب‌ودانه‌ايم

 

دنياي ما به چشم تو محدود مانده‌است

ماها دروغ‌هاي بزرگ زمانه‌ايم

 

دل‌هاي ما به صحن حرم خوش نمي‌شود

ما هم‌چنان كبوتر بي‌آشيانه‌ايم

 

ما «بي‌دليل پاي به‌دنيانهادگان»

مثل سياه‌گريه‌ي تو بي‌بهانه‌ايم

 

هرچند اصل خلقت ما بي‌اساس بود

توليد دست‌هاي همين كارخانه‌ايم

 

مردانِ مرد مرگ خريدند و تُف به ما

كه هم‌چنان پليدترين صُنع صانعيم

كه هم‌چنان به سفلگي خويش قانعيم

 

از علي‌اکبر ياغي‌تبار

پ.ن: یک مصرع از پایان شعر را پیدا نکردم که بنویسم. اگر دوستی اطلاع دارد که شکل مدنظر شاعر همین بوده یا در غیر این صورت آن مصرع را بلد است، اطلاع دهد که تصحیحش کنم.


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ دوشنبه 22 آبان1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ در بيستون برای چه علاف مانده‌ ای؟

ماتم سرای چشم تو سور دمادم است

زيباترين بهشت خدا، اين جهنم است

 

عيسی قلم قلم سر هر كوچه ريخته است

جنسی که در بساط زمين نيست، مريم است

 

بايد شنيد و زجر كشيد و سكوت كرد

كه زندگی تجسم مرگی مسلم است

 

وقتی تو نيستی سند ماه و سال من

هر هفته، هشت روز به نام محرم است

 

حوای من ! به شهوت ابليس تن بده !

بی غيرتی علامت اولاد آدم است

 

خاكش پر از پلشتی روح شغادهاست

سهراب شاهنامه اين شهر، رستم است

 

در بيستون برای چه علاف مانده‌ ای؟

فرهاد جان ! برای تو هيماليا كم است !

 

از علی اکبر یاغی تبار


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ پنجشنبه 18 آبان1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ مگر می شود که خیانت نکرد ؟!

در این روزگار سراسر سیاه

به یک مرد ِ بی مادر ِ بی پناه

به یک مرد تنهای بی تکیه گاه

مگر می شود که خیانت نکرد ؟!

 

در این روزگار ِ «نباید نوشت»

به یک مرد اهل  ِ «نه زیبا نه زشت»

به یک مرد بنویس : «بی سورنوشت»

مگر می شود که خیانت نکرد ؟!

 

در این روزگار ِ شبیه خودت

به یک مرد ِ یک عمر دریا صفت

که جرمی ندارد به جز معرفت

مگر می شد که خیانت نکرد ؟ !

 

در این روزگار لجن در لجن

به مردی مقدس همانند من

ابر قدرت ِ سرزمین  ِسخن

مگر می شود که خیانت نکرد ؟!

 

به احساس این شاعر ناامید

که از زندگی هیچ خیری ندید

که خون تن ِ دفترش می چکید

مگر می شود که اهانت نکرد ؟!

 

مگر می شود که خیانت نکرد ؟!!!

 

از علی اکبر یاغی تبار


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ پنجشنبه 11 آبان1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ خداوندا !

خداوندا مرا این بار ارضا می کنی یا نه ؟!

بگو قلب مرا آغوش دریا می کنی یا نه ؟!

 

هوس کردم که با تریاک و بنگ و باده بنشینم

دوباره سور و ساتم را مهیّا می کنی یا نه ؟!

 

ببین! من یوسفم امّا، کمی تا قسمتی ناپاک

مرا مهمان آغوش زلیخا می کنی یا نه ؟!

 

مرا ای اوّلین و آخرین زنجیر شوریدن

رها از طعنه ها، زخم زبان ها می کنی یا نه ؟!

 

رها کن آسمان ها را، بیا این جا قضاوت کن

ببینم در زمین یک مرد پیدا می کنی یا نه ؟!

 

خدایا حاجتی دارم که باید مطمئن باشم

تو هم مثل همه امروز و فردا می کنی یا نه ؟!

 

مرا از ننگ آدم بودن و بیهوده فرسودن

امید آخرین من! مبرّا می کنی یا نه ؟!

 

برای آخرین پرسش، و حتّی آخرین تهدید

قیامت را بگو  مردانه  برپا می کنی یا نه ؟!

 

از علی اکبر یاغی تبار


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ چهارشنبه 26 مهر1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد

جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد

شيطان خبر نداشت، بشر اختراع شد !

 

«هابيل» ها مزاحم « قابيل» می شدند

افسانه ی« حقوق بشر» اختراع شد !

 

مردم خيال فخر فروشی نداشتند

شيئی شبيه سكه ی زر اختراع شد

 

فكر جنايت از سر آدم نمی گذشت

تا اينكه تيغ و تير و سپر اختراع شد

 

با خواهش جماعت علاف اهل دل

چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد !

 

اينگونه شد كه مخترع ازخير ما گذشت

اينگونه شدكه حضرت ِ «شر» اختراع شد !

 

دنيابه كام بود و حقيقت؟مورخان !

ما را خبر كنيد؛ اگر اختراع شد !!

 

از علی اکبر یاغی تبار


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ چهارشنبه 29 شهریور1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ بغض دارم

مثل «داش آکل» که برق چشم یک دختر به بادش داده باشد

مثل یک «فرمان» که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد ـ

 

ـ بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی رحمانه ترکش کرده باشی

بدتر از آن، مثل فرزندی که یک مادر به بادش داده باشد

 

بغض دارم؛ بغض از تصویر دنیایی که بی تو جای من نیست

بغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشد

 

مثل «دارا» یی که «اسکندر» شکارش کرده باشد درد دارد

پشت سالاری که دست غدر همسنگر به بادش داده باشد

 

حال من؟؟؟: حالِِ غرورِ شاعرِ فحلی که شاگردِ عزیزش

با سرآمد خواندنِ یک شاعرِ دیگر به بادش داده باشد

 

شانه ام هم وزنِ نامِ خانه ام ویران و رنج آجین و زخمی است

مثل یک کشور که ظلم حاکمی خودسر به بادش داده باشد

 

شرمگاه مرده برمی خیزد؛ امّا برنخواهد خاست هرگز

پشتِ گرمی که خیانت دیدن از همسر به بادش داده باشد

 

حسِّ مافوقِ به سربازان خیانت کرده حسّ دردناکی است

مثل ایمانی که کفرِ شخصِ پیغمبر به بادش داده باشد

 

بغض دارم؛ بغض، هم سنگِ «برادرخوانده» یِ خودخوانده ای که

نارفیقی، تحتِ نامِ نامیِ «خواهر» به بادش داده باشد

 

شکّ ندارم که تو برمی گردی؛ امّا بر نخواهد گشت دیگر

حرمتِ شعری که مدحِ یک ستم پرور به بادش داده باشد

 

شانه یعنی مار؟؟ ...یا نه! مار یعنی شانه؟؟... تعبیر دقیقش ؟؟؟

- شانه، یعنی هرچه یک هم گریه با خنجر به بادش داده باشد

 

از علی اکبر یاغی تبار


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ پنجشنبه 2 شهریور1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ خدا نخواست نگاه تو بی کران باشد

 

خدا نخواست نگاه تو بی کران باشد

زمین اجازه ندارد که آسمان باشد

 

به درد سفره ی آغوش من نخواهد خورد

تنی که هر شبه مهمان این و آن باشد

 

کنون که شانه ی تو لایق سر من نیست

همان خوش است که بالشت دیگران باشد

 

هزار شکر که پای بهارمان یخ زد

تبرزنی که هوس داشت باغبان باشد

 

سمند خاطر مردی که گرم تاختن است

درست نیست که علّاف مادیان باشد

 

نرنج از من اگر راندمت کبوترکش!

درخت دوست ندارد کلاغدان باشد

 

مرا حواله ی این بیستون کن و بگذار

که عشق، قصه ی شیرین خسروان باشد

 

از علی اکبر یاغی تبار


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ سه شنبه 17 مرداد1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /