X
تبلیغات
شعر و دنیایی که می سازمش - چارلز بوکوفسکی

▐ مرد

هواي خوب

مثل

زن خوب است

هميشه نيست

زماني كه هم است

ديرپا نيست.

 

مرد اما

پايدار تر است.

اگر بد باشد

مي تواند مدت ها بد بماند

و اگر خوب باشد

به اين زودي بد نمي شود.

 

اما زن عوض مي شود

با

بچه

سن

رژيم

حرف

ماه

بود و نبود آفتاب

وقت خوش.

 

زن را بايد پرستاري كرد

با عشق.

حال آن كه مرد

مي تواند نيرومند تر شود

اگر به او نفرت بورزند!

 

از چارلز بوکوفسکی

مترجم: محمدرضا فرزاد (مطمئن نیستم)


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی


نگارش در تاريخ دوشنبه 12 فروردین1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ آره !

تمومِ هم سایه ها فکر می کنن

ما ديوانه ییم !

ما هم فکر می کنیم اونا

ديوونه اّ ن !

هم ما وُ هم اونا

درست فکر مي کنیم !

 

از چارلز بوکوفسکی

ترجمه یغما گلرویی


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی


نگارش در تاريخ پنجشنبه 26 بهمن1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ تو ظلِ تابستون

سگی که تو ظلِ تابستون

یکه وُ تنها

روی پیاده روی داغ پرسه میزنه

قدرت دّه هزار تا خدا رُ داره !

مگه نه ؟


 از چارلز بوکوفسکی

ترجمه یغما گلرویی


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی


نگارش در تاريخ یکشنبه 17 دی1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ آفرینش

ون گوگ گوششُ بریدُ به یه ج.ن.ده هدیه ش داد !

اونم چندشش شدُ پرتش کرد رو زمین !

 

ـ هِی ! وَن!

ج.ن.ده ها پول می خوان نه گوش!

به گمونم واسه همین نقاش بزرگی بودی !

چون چیزای دیگه رُ نمی فهمیدی !

 

از چارلز بوکوفسکی

ترجمه یغما گلرویی


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی


نگارش در تاريخ شنبه 13 آبان1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ قفس

شعر می گم،

نگرون می شم،

لب خند می زنم،

قاه قاه می خندمُ می خوابم!

عینهو خیلی آدما

تا یه زمونی ادامه می دم!

مثِ همه

بعضی وقتا خوش دارم همه رُ بغل کنمُ

بشون بگم

لعنت به این همه بلا که سر خودمون آوردیم!

ما خوبُ نترسیم !

بعضی وقتا خود خواهیم !

 

هم دیگرونُ می کشیم ، هم خودمونو !

ما مُردیم !

به دنیا اومدیم تا بکشیمُ بمیریم !

زار بزنیم تو اتاقای تاریک !

عشق بازی کنیم تو اتاقای تاریک...

صبر کنیم ،

صبر کنیم ،

صبر کنیم...

ما انسانیم

نه بیشتر از این !

 

از چارلز بوکوفسکی

ترجمه یغما گلرویی


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی


نگارش در تاريخ چهارشنبه 1 شهریور1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ شب باشکوه من

ساعت یکُ نیمِ صُبه !

تو ایوونِ طبقه ی دوم نشسته‌مُ

شهرُ نگاه می‌کنم...

می‌تونست بدتر از این باشه!

 

نیازی نیست کارِ بزرگی بکنیم !

شوق کارای کوچیکه که حسِ خوبی بهمون می ده وُ

حسای بدُ ازمون می گیره !

بعضی وقتا سرنوشت

امون نمی ده به کاری که دوس داریم برسیم!

پس بایس سرِ سرنوشت کلاه بذاریم !

 

بایس با خدا تا کرد !

اون خوش داره با چزوندنِ ما کیفور بشه !

خوش داره باهامون ور بره وُ

آزمایشمون کنه !

عِش می کنه از این که بِمون بگه ضعیفُ احمقیمُ

کلکمون کنده س !

 

خدا عاشقِ اسباب بازیِ وُ

ما هم اسباب بازیاشیم !

 

هنو رو اِیوونمُ یه پرنده

رو درخت رو به رویی که تو تاریکی پنهونه

عاشقونه می خونه !

 

اون یه بُلبُله وُ من

عاشق بُلبُلم!

 

اداشُ درمیارمُ منتظر می شم...

جوابمُ می ده !

می‌خندم!

شاد کردنِ یه آدمِ زنده آسونه !

 

بارون می گیره وُ‌

یه قطرشُ داغی پوستمُ حس می کنه !

 

خوابُ بیدار

روی یه صندلی تاشو نشسته‌مُ

پاهام رو نرده های اِیوونه !

بلبلِ دوباره

آوازی رُ که تو روز شنیده می خونه !

 

اینا تمومِ کاراییِ که ما پیرا

واسه سرگرم شدن می‌کنیم !

شنبه شبا

به خدا می‌خندیم ،

به حسابای قدیمی ‌می‌رسیم،

وقتی چشمک چراغای شهر چشمک حواله مون می کننُ

بلبلا از رو درختا چش می دوزن به ما جوون می شیم !

دنیا هم از این بالا

به همون خوبیِ که همیشه بوده !

 

 

از چارلز بوکوفسکی

ترجمه یغما گلرویی


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی


نگارش در تاريخ سه شنبه 17 مرداد1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ خنده داره... نه ؟

 

عوض کردنِ مدامِ کانالای تلویزیون !

قیافه هایی رُ می بینی که هیچ کدوم واقعی نیستن !

با یه وحشتِ واقعی شاخ به شاخی !

بجنب !

بجنب !

بیشتر !

کمتر !

صورتا بهت فرمون می دن !

اونا رُ با چی پر کردن ؟

چه جوری جا شدن تو اون شیشه ؟

کی چپوندنتشون اون تو ؟

چیزی نیست ؟

تو این دنیا

این دنیا...

اینا مردمِ من نیستن

مردماى من کجا رفتن ؟

 

از چارلز بوکوفسکی

ترجمه یغما گلرویی


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی


نگارش در تاريخ دوشنبه 26 تیر1391 توسط رضا امیری فر (رایکا) /